|
|
|
|
ساده به آسمان نگاه كردم و صبح شد. شتاب گرفتم و بلعیدم و پوشیدم و سرازیر شدم. نگاهم غریبتر شد وقتی از میان تیرهای آهنی گذشتم، سربهزیر و آرام.
روبهرویم نشستند و خیره لبهای من كه بیوقفه باز میشد و بسته. نگاهشان حسرت بود و نگاهم هراس. صف در صف روی نیمكتهای داغ جوانی، تشنه و من خسته. قربانی كدام درد خواهندشد و چه پیوسته میدود و ریشهمیكند نسل به نسل. به سجده نشستهام در هر نگاه و هر ركعتی قنوت عشق، ناتوان و بریده.
حتی آن انتها، مبهوت آنچه در تو میگذرد. میدانم خستهای، روی آخرین نیمكت، چانه در دست و عاشق. نگاه كن مهتاب شكوفهها سرك میكشند و تو خشك ماندهای. نگاه كن كه چگونه قناریهای عاشق نشستهاند بال در بال و چشم در چشم. و آوازشان نه به بیرون است كه درون قفس عشق ميورزند و با همان نفس میكشند. هیچ قدرتی توان تغییر تقدیر را ندارد جز عشق. چه باك از طوفانی كه میوزد و مرا به هر طرف میكشاند و تو را در شن های روان میغلتاند. تو رفتهای و من با خود آشوبی را به دوش میكشم میبلعم و میپوشم و سرازیر میشوم. ساده به آسمان مینگرم، شب میآید و مهتاب نمیآید |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:44 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
تقدیم به خواهری خوبم نسیم
پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش، جمع شد و لذت دنیا یی در رگهایم جان گرفت و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند و متولد شدم در آیینه نگاهش. پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند! انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه و بوسید که:
مرا دوباره متولد می کند"
مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش و عاشق شدم بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. مثل رویش زرد خورشید در آسمان، مثل لحظه حیات، مثل اولین چکه باران، مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:53 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
زیر کدام آسمان خفته ای و چشم به کدام ستاره داری عزیز دل؟
و به کدام نقطه کور برسم تا تو؟
دست به دامان از راه رسیده ای می شوی و به ستایش می نشینی اش!
تا نفس خشک خاک یک آجر شکسته. و در فضای کوچک خاک، یاس های زرد و سفید جان می گیرند و می پیچند به شتاب. تمام شب را درون فضای خالی قاب نگاهی پر ستاره. پنهان از نگاه از راه رسیده های دلخوش و ساده.
که در پیچ و خم تالارها و خط های پر پیچ، گرم می شوم و ذوب می شوی روی زمین و سر می کشی ام؟
و هر بار دنبال تو می گردم در هیاهوی باورهای این و آن
وقتی روبروی هم چای را شیرین هم می زنیم
و می نوشیم چشم در چشم.
و چه می شود که امید را مچاله می کنی
و رها می کنی ام در آغوش سردی که می دانی و می شناسم،
که "زندگی کن"، زنده نمی مانم که زندگی را هجی کنم.
و بغض های مدام تو صبور بمانم،
با تمام مردانگیم و تو خیس باران باشی با تمام زناننگی.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:34 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
سلام سرنوشت من هستم تنهایی
آموختهام چگونه نداشتن را بخش كنم
تجربه كردهام همه چیز را
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 21:56 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟ شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی نیست و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟ شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟ و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟
و همه چیز فشرده شود در رگهای تن ات و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟ هوای تازه و سكوت هم درمان نیست و نه دستهای نوازشگر غریبهای كه با تو ماندهاست. مچاله می شوی و سایهات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند! انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی و بی لب ...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند و تو دست و پای بودنی. نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را. در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب، قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی، پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم. از نو ... دوباره...دوباره
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:17 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
خيابان گردي مي كنم با همه كم صبري ام. صداي آدمها آزارم مي دهند و كوچه ها مي چرخند روي پاهايم.
تو بگو اين بغض ميخ شده روي ديوار دلم را كجا ببرم؟ به هزار چيز از تو گريختم به هيچ از من مگريز.
تو با او و من دربدر. تو همه و من هيچ ...
و اينهمه حاصل همه داشته هاي تست و نداشته هاي من.
تو نه مي خواني ام و نه مي شناسي. مي داني در دستهايم چه پنهان كرده ام؟
براي بازگشتن دير است دير!
دست و پاي مهرباني مي زني و من پنجره ام را بسته ام با دستهاي تو. چقدر آرام چقدر بي صدا مي روند شكوفه ها به دست باد و هذيانهاي من شده اند مثل نياز.
كسي همه روزهايم را بريده و من بي خيال همه چيز شده ام رها در بهار سالي كه مي آيد و مي دانم آبستن اتفاقاتي است خوش و نا خوش. خواسته و نا خواسته. كاش خدا بتازد و براند تمام سرنوشت را كه با رقم زدن دستهايش عجيب آشنايم. كاش بيايند لحظه ها و بگذرند.
به او سر زدم ساكت مانده بود زير سنگ سردش و حتي صورتم گرم باران نشد. نگاه مي كردم به خطوط مبهم روي سنگها و هيچ حادثه اي در خاطرم نمانده بود از گذشته.
و چيزي مثل بختك مي افتد روي عقربه ها، سياه و سنگين.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 21:22 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
خاطره ها گاه غریب می شوند گاه آنقدر نزدیک که تو فراموش می کنی فاصله لحظه ها را. و شنیدن خاطره ها و آرزوهای آدمها لذتی دارد نگفتنی، خصوصا اگر تو هم در آن آرزو باشی. "تو" یعنی "من"، منی که می شنوم. این آرزوها بهانه اند، بهانه هایی شیرین برای فردا که بشوند خاطره! تو بگو این خاطرات خیال بودند و من فکر می کنم به این که واقعیت اند یا خیال؟ نمیتوانم بین خیال و واقعیت دیگر تفاوتی ببینم. خیال ها آنقدر گاهی نزدیک به آدم اند و واقعی که فراموش می کنی بودن یا نبودن اش را. تو خیال را واقعی میکنی یا من؟
چه تفاوت می کند که دستهایت واقعیت اند یا رؤیایی بیش نیست؟ من که لمس اش میکنم!
می بینی چقدر رؤیاها پشت پاهایت انگار سایه ای کشیده شده اند روی زمین. سایه ای سپید پشت سیاهی تن ما. سایه سپید دیده ای؟ من می بینم. تمام سپید است و انگار کن همه دنیا سیاه. گفتم :
خاک خشک ترک خورده ای بودی که حالا ساقه نورسی رویش گل کرده نه؟
دلت میسوزد برای آنها که نمی فهمند. آنها خیال می کنند زندگی می کنند و ما
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:59 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
مي بيني چه اندازه دور دستها نور است؟
و چه اندازه دلم روشن؟
آنقدر كه ذره اي از وجودم خالي نيست
كه بشود خلأ و سياهي بيايد و جا خوش كند.
و گاهي، به ندرت، آشفته!
آشفته مي كنندم آشفته نمي شوم به خويش.
حالا آرزو مي كنم كاش روبروي ام نشسته بودي
و در چشمهايم همه نور و همه اميد را ميديدي
كه نخواهم از اين دوردستها داد بزنم كه هاي ...
دنيا همين است و بس و خدا هست و هست
و تو با مني در تمام لحظه ها .
كه رهايم نكرده اي و نمي كني.
كه آسمان نور است و زمين نور و تو نور
و من مثل سايه اي كه در اين همه نور محو مي شوم
در تو و آسمان و زمين.
ميدانم كه ميشنوي
و همه ظلمات اين روزهاي آغاز سال نو را
ميريزي درون شيشه و مي بندي درش را محكم
كه مبادا كسي دوباره از راه برسد
و قلم مو را بكشد روي لبخند من و تو
رو به تمام نرگسها و بنفشه هايي
كه در خاك باغچه گذاشته ام.
تا من روي پاهايت،
زير درخت هاي كاج حياط بنشينم
و شكوه شكفتن شكوفه هاي بهاري را
به درون دلهامان بسپاريم.
تو گل مي كني يا من؟
و گاهي به اندازه يك نفس.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:22 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
بگو درد دلت را به من ٬ که سکوت شبانه مرا دیوانه کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که آسمان بی ستاره مرا دلتنگ کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که شبهای بی مهتاب مرا غمگین کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که غروب آتشین مرا دلگیر کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که آواز قناری مرا عاشق کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که چهره خورشید مرا وابسته کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که شراب عشق مرا مست کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که لیلی عاشق مرا مجنون کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که خدایم مرا شرمنده کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که دلم مرا گوشه گیر کرده است بگو درد دلت را به من ٬ که دنیای عاشقی مرا سر به زیر کرده است بگو هر چه دل تنگت خواست بگو ! بگو از زندگی ٬ از دنیا٬ از چشمان پر از مهرت بگو از چشمان پر از مهرت ٬ بگو از نگاه مهربانت بگو که بغض گلویم چشمان خسته ام را بارانی کرده است بگو درد دلت را به من ٬ بگو هر چه میخواهی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:7 توسط امین
|
|
||
|
|
|
|
یکی بود و یکی نبود ؟ اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم
یکی داشت و یکی نداشت ؟ اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم
یکی خواست و یکی نخواست ؟ اونی خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم یکی آورد و یکی نیاورد ؟ اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم یکی برد و یکی نبرد ؟ اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم یکی گفت و یکی نگفت ؟ اونی که گفت تو بودی و اونی که دوستت دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم یکی موند و یکی نموند ؟ اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی توانست بمونه من بودم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 23:5 توسط امین
|
|
||